بي تو ديگه اميدي هست كه باز برم بشينم رو صندلي سينما و وقتي سياهي همه جا رو گرفت و فيلم شروع شد بند بند وجودم بلرزه و اشك و غم شادي كيف و غرور و ايمان و خدا و اعتراض و عصيان پاكي و مرام و خشم و نا اميدي و آرامش و ...همه رو با وهم زندگي كنم و بعد بگم داش رسول ، اي ول با اين فيلمت ، داغونمون كردي مرد....خدا شاهده هر وقت مي خوام بزنم زير آدم بودنم ، ياد آدماي فيلمهاي تو كه مي افتم شرم مي كنم...كاش انقدر زود نميرفتي
حالا ما چه كنيم بي تو مرد.؟
|